خودْ تنهايى ـ محمدرضا صفدري
براى سولماز نيازى
يك سهديواري كه درازا و پهناي آن را ميشود با دو سه گام پيمود. يك پنجره در دستِ چپ كه از پشتِ شيشههاي آن روشناييِ اندكي ميتابد. يك در در ميانِ ديوارِ روبهرو كه بسته است.
مرد اندكي نرسيده به در مانده است. خيز برميدارد دستگيرۀ در را ميپيچاند كه بداند قفل شده است. پشت به در ميايستد و راه باريكۀ پيشِ رويِ خود را نگاه ميكند. راهِ باريكْ اندكي روشن است. دو سه گام برميدارد و بيدرنگ از رفتن باز ميماند. اول پايِ چپ را به زمين ميگذارد و آهسته پاشنۀ پايِ چپ را بلند ميكند. پايِ چپ واپس ميماند، زيرا پاي راست جلو افتاده است. چپ راست، راست چپ. به ديوارِ كنارِ پنجره رسيده است. پردۀ پنجره را ميكشد كه ديده نشود. روشنايي كمتر ميشود.
پشت به پنجره ميخواهد راه بيفتد كه به ديوارِ روبهرو برسد. اين پايِ راست و اين پاي چپ. دستها چي؟ دستِ راست با پايِ چپ ... هماهنگ و پايِ راست با دستِ چپ. سر را بالا ميگيرد. به اينور و آنور نگاه نميكند. به پايان راه ميرسد، به ديوارِ روبهرويِ خود.
برميگردد در آغازِ راه باريكه پشت به در ميايستد. باريكهاي روشنايي از بيرون بر شيشۀ بالاي پنجره ميتابد، راه باريكه روشنتر ميشود از مهتاب. ميانديشد. در يك دم ميكوشد كه هر دو پا را از زمين بردارد و به زمين بگذارد. ميجهد. بارِ ديگر بررسي ميكند، ميبيند پاشنهها اول بلند ميشوند و انگشتهاي پا همراهي ميكنند و براي فرود آمدن، انگشتها اول به زمين ميرسند. دستها هماهنگ ميمانند هم براي از جا جستن و هم به هنگامي كه نك انگشتها به زمين ميرسند.
در نيمه راه ميايستد. ميانديشد. از راه باريكه باز ميگردد به سوي پنجره. كوزهاي كوچك كه پاي ديوار پنجره افتاده است برميدارد. با چهار پنج انگشت بلندي آن را اندازه ميگيرد و دهانۀ آن را با چشم خود اندازه ميگيرد. دستههاي آن را وارسي ميكند، هر چهارتا به بلندي بند انگشتي. ميانديشد. نيمتنهاش را در ميآورد، آستر آن را وارسي ميكند، در جايي نزديك به گردن، دست فرو ميكند و كيسهاي مييابد. ميكاود. از توي آن شاخهاي گز در ميآورد. شاخه را توي كوزه جاي ميدهد. شاخۀ گز دهانۀ كوزه را پر ميكند.
آب دادنش را پيشِ چشم ميآورد. استكان را تويِ دست وارسي ميكند. آبش ميدهد. يك روز در ميان. كوزه را به زمين ميگذارد.
واپس ميجهد به سوي در كه در پشتِ سرِ اوست. از سوراخِ كليد نگاه ميكند. ميخواهد در را باز كند، درجا ميماند. برميگردد. كوزه را از زمين برميدارد نگاه ميكند. در راه باريكه گام برميدارد. نميداند كه اول پاي چپ را به زمين بگذارد يا پاي راست را. از نيمهراه برميگردد، كوزه را در آغازِ راهِ باريك ميگذارد. كمي دور ميايستد نگاهش ميكند. نيمتنه را از رويِ زمين برميدارد، كيسۀ نزديك به گردن را ميكاود. چند پشكل گوسفند از آن درميآورد، ميشمارد و توي مشت نرم ميكند. سپس كود را توي كوزه ميريزد. گِردِ كوزه ميگردد به تماشا. چشم ميبندد، چشم باز ميكند. ميخواهد كوزه را لگد كند اما زانوي خود را لگد ميكند. از درد زانويش را گاز ميگيرد. مچاله شده در كنارِ راهِ باريك سر بر زانو ميماند.
از زانو سر بر ميدارد. ميبيند در ميانِ زانوها و رانها دهنۀ گردي باز شده است. نگاهي به گردي و نگاهي به كوزه. نيمخيز شده به پهلو، دستهايش ميلرزند، آن را توي گودي جا ميدهد. خميده چشم به ميانۀ خود ميماند.
راه باريكه تاريك ميشود. از شيشۀ بالاي پنجره روشناي مهتابي ميتابد به جايي كه او در خود چنبره شده است. ميانديشد. انديشهاش را به زبان ميآورد: اگر ميتوانستم توي يك تخم كبوتر جاي بگيرم ... نه، يك چيز ديگر بود ...
ميخواند: آنگاه اورمزد زمين را از خورشيد جدا كرد بسيار دور از هم ... آسمان را با ستارگان زيبايي بخشيد و ستارۀ سيروس را بر ديگر ستارگان برتري بخشيد ... نه، آن چيزي كه ميخواستم بگويم اين نبود ...
آهسته با خود: من بايد بروم تويِ تويِ توي ...
كوزه در ميانهاش و او خميده است بر ميانۀ خود، سرش به ميانه ميرسد.
گوش به صدايي نيست. نيمخيز ميشود كوزه را در كنارِ راه باريكه رها ميكند. پساپس در تاريكيهايِ پشت فرو ميرود. در تاريكي آواز ميخواند: روزگاري اناري داشتم ... اناري روزگاري ...
ميكوشد رِنگِ آوازِ فراموششدهاي را به ياد آورد: داشتم يك روز اناري ...
ميشتابد به روشنايي، اول راهِ باريكه، نيمتنۀ گلوگشادش را به روي شانه مياندازد. آن را از شانه بر ميدارد، دست در كيسۀ آن فرو ميبرد و ميكاود. آستر آن كيسۀ پنهان مانده را بيرون ميكشد. چيزي نمييابد. نيمتنه را در كنارِ راه باريكه رها ميكند. ميخواهد در راه باريكه گام بردارد، پشيمان ميشود. اندازۀ انار را به خود نشان ميدهد، توي دست ميگرداند، ميبويدش. آن را چنگ ميكند.
ميماند با اناري در مشت.
ميانديشد. ميماند كه چه كند. پاشنۀ پاي چپ را در راه باريكه ميگذارد، پاشنۀ راست را ميبيند كه بلند ميشود. مشتِ راست را بر سينۀ چپ ميگذارد و دستِ چپ آويزان. چند گام پيش ميرود. در دستي انار و دستي آويزان. برميگردد انار را به زمين ميكوبد و ميايستد به تماشاي دانههاي پراكنده. از ديدن خونابۀ انار بر دستِ خود واپس ميجهد. در آغازِ راه باريكه ميايستد. در كنارِ كوزه مينشيند، سر بر زانو و دستِ چپ بر دستِ راست ميماند.
ناگهان از جا ميجهد. همه جا را ميپايد. دست چپ خود را ميبيند، آن را از روي دست راست بر ميدارد. دستِ ترساننده را دور از خود ميگيرد. به هر سو ميرود با دستي كه دور از خود گرفته است. ميخواهد از دست چپ بگريزد، به هر سو كه ميجهد دستِ چپ پيش چشمش ميجهد. ميايستد دست چپ را واپس ميجهاند. با هر جهش به پس، دستِ چپ بيشتر پيشِچشم ميآيد. به هر سو تن ميجهاند. ميايستد. نيمتنه را در كنار راه باريكه ميبيند. ايستاده رو به آن خم ميشود نرمنرم و سپس يكباره دستِ چپ را در آستين فرو ميكند. نيمتنه كه به روي شانه رسيده است، دست راست را فرو ميكند در آستين راست. اندكي خميده ميماند. دستي از پشت كمرِ او را چنگ كرده است. زهره نميكند به پشت يا پهلو نگاه بكند. ميماند. خميده.
ميخواهد به راست يا چپ بگردد، چنگال بر مهرههاي پشتش فشرده ميشود. دست چپ آويزان مانده است و دست راست تا نيمه كج مانده است در آستين، خشك.
صدا ميكند: آهوم، تويي؟
صدايي نميشنود.
اندكي خميده، خشك مانده است.
از خستگي دستِ چپ رها ميشود روي زانو. پشت به تاريكي، به آرامي ميگردد به سوي چپ. فشار چنگال بر مهرههاي پشتش سخت ميشود. ميماند.
صدا ميكند: آهوم، تويي؟
پاسخي نيست.
سر بر ميگرداند كه پشت سر خود را ببيند. به سختي چانهاش تا سرِ شانه ميرسد. ميماند. ناگاه جست ميزند در راه باريكه، به پهلو ميافتد. ميخواهد با تكان دادنِ دستِ چپ او را از خود دور كند. هر چه دستش كشيده ميشود، چنگال سختتر بر مهرهها فشرده ميشود. سر به زمين ميماند. خوابش ميبرد.
تاريكي بيشتر شده است. چشم باز ميكند. دست چپ را به پهلو برميگرداند. ديگر فشار چنگال بر مهرههايش نيست. چهار دست و پا گرد خود ميگردد. در تاريكي نگاه ميكند، گوش ميدهد. صدايي نيست.
نيمتنه را ميبيند، آن را بر ميدارد وارسي ميكند. يكي از دكمههاي آن بسته است. پوزخند ميزند. آستينها را وارسي ميكند. دست را تا بغل توي كيسۀ آن فرو ميكند و ميكاود. چيزي نمييابد. نيمتنه را رو به روشناييِ اندكِ پنجره ميگيرد. از خندۀ بيصدايي به خود ميپيچد و آن را در بغل ميگيرد.
باز در اول راه باريكه ميايستد. نيمتنه را ناگاه به شانه مياندازد و به چالاكي دست چپ را ميكند توي آستين، و دست راست را تا نيمه در آستين نگه ميدارد. نرمنرم رو به جلو خم ميشود. پايِ چپ را به زمين مينهد و پاي راست را بلند ميكند. يكي دو گام پيش ميرود. از خندۀ بيصدا به خود ميپيچد. يك گامِ ديگر پيش ميرود. ميماند. ناگاه ترس او را فرا ميگيرد. فشارِ چنگال بر مهرههاي پشتش سخت مي شود. وهچيرۀ بيصدايي ميكشد. با دستهاي خشك و خميده در ميانۀ راه باريكه ميماند.
29 تا 31 ارديبهشت82 ـ شهرك انديشه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هرگونه بهرهبرداري از اين نوشته بدون اجازۀكتبي نويسنده ممنوع است.
